أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
485
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
نان بده ، خبّاز آن زر را گرفت و تعجّب كرد از سنگينى آن زر و بزرگى آن پس يهودى برجست و گفت : يا على بگو كه : وزن هر درهمى چه مقدار بود ؟ - فرمود كه : وزن هر درهم ده درهم و دو ثلث درهم بود . پس خبّاز گفت : مگر گنجى يافتهء ؟ تمليخا گفت : اين قيمت خرمائى است كه سه روز قبل از اين در اين شهر فروختم و از اين شهر بيرون رفتم و مردم دقيانوس را ميپرستيدند پس خبّاز دست تمليخا را گرفت و بنزد پادشاه برد . پادشاه پرسيد كه اين جوان را براى چه آوردهء ؟ - خبّاز گفت : اين مرد گنجى يافته است ، پادشاه گفت : مترس كه پيغمبر ما عيسى امر كرده است كه از گنج زياده از خمس نگيريم ؛ پس خمس آن را بده و بسلامت برو ، تمليخا گفت : اى پادشاه نظر كن در امر من كه من گنج نيافتهام من مردى بودم از اهل اين شهر ، پادشاه گفت : تو از اهل اين شهرى ؟ - گفت : بلى ، پرسيد كه : كسى را در اين شهر ميشناسى ؟ - گفت : بلى ، فرمود كه : چه نام دارى ؟ - گفت : نامم تمليخاست پادشاه گفت كه : اين نام از نامهاى اهل زمان ما نيست پادشاه گفت : در اين شهر خانه دارى ؟ - گفت : بلى اى پادشاه ؛ سوار شو تا من خانهء خود را به تو بنمايم ، پس پادشاه سوار شد و جماعتى بسيار با او آمدند تا بدر خانهء كه رفيعترين خانهها بود در آن شهر ، پس تمليخا گفت كه : اين خانهء منست چون در زدند مرد پيرى بيرون آمد كه ابروهايش بر روى ديدههايش افتاده بود از پيرى ، و از ايشان پرسيد كه براى چه بدر خانهء من آمدهايد ؟ - پادشاه گفت : اين جوان آمده است و چيزهاى عجيب ميگويد و دعوى مىكند كه اين خانه از اوست ، آن مرد پير پرسيد كه : تو كيستى ؟ - گفت : منم تمليخا پسر قسطين ، پس آن مرد بر پاى او افتاد و بوسيد و گفت : اين جدّ منست بخداى كعبه ، پس گفت : اى پادشاه ايشان شش نفر بودند كه از دقيانوس گريختهاند پس پادشاه از اسب فرود آمد و تمليخا را بر دوش خود سوار كرد و مردم دستها و پاهاى او را ميبوسيدند . پس گفت : اى تمليخا رفيقان تو چه شدند ؟ - گفت : در غارند . و در آنوقت در آن شهر دو پادشاه بود ؛ پادشاهى مسلمان و پادشاهى يهودى پس هر دو سوار شدند با اصحاب خود و متوجّه غار شدند و چون بنزديك غار رسيدند تمليخا گفت : شما در اينجا باشيد تا من پيشتر بروم كه ميترسم ايشان صداى سم ستوران را بشنوند بترسند و توهّم كنند كه دقيانوس